محمد امين






















محمد امين

داداش كوشولوي ما :)

سلام به داداشی گل خودم!

اول از همه عذرخواهی واسه دیر پست گذاشتن! ببخشید دیگه! درسا زیادن و شما شیطون چشمک

خبر اول! داداشی گل من یکشنبه، سیزدهم دی ماه پاش شکستگریه

البته شکستن که نه، نی نازک پاش ترک برداشت غمگین

بعدازظهر من داشتم برای امتحان ریاضی ترم میخوندم و آبجی زهرا برای دوتا امتحان مهمی که فرداش داشت. مامانی هم داشت سبزی ها رو پاک میکرد که یهو همه با صدای جیغ محمدامین اومدیم تو هال. گویا داداشی فسقلی من داشته از مبل پایین میومده که یهو لیز میخوره و تمام وزنش یهویی روی یه پاش میفته و...!

ما هم زنگ زدیم به بابایی. مامان و بابا محمدامینو بردن دکتر. ما که هرچقدر از بابا میپرسیدیم کجایین میگفت دکتر!!!! خلاصه، بعد از دو ساعت محمدامین تو بغل بابا با پای گچ گرفته ی سبز وارد شد...گریهگریهگریه

خبر بعدی! از اونجایی که من بیشتر از یکی دو ماهه که وب داداشیو آپ نکردم، دیروز بالاخره گچ پای محمدامینو باز کردیمآرام

الانم دیگه محمدامین خان ما کلمات بیشتری میگه آرام مامان، بابا، زهرا، آجی، نی نی، سرده، جیزه و کلی کلمات دیگه! کار جدیدی هم که یاد گرفته اینه که بوس میکنه!محبت همیشه هم مامانیو بوس میکنه! ما باید بهش بگیم تا بهمون افتخار بده!!

بعله دیگه! داداشی من بزرگ شده! قبل از اینکه پاش بشکنه دیگه کامل راه میرفت ولی الان دکتر گفته تا لااقل دو سه هفته ی دیگه نمیتونه راه برهغمگین

بی صبرانه منتظرم دوباره محمدامین تو خونه راه بیفته و همه ی کمدا و کشوها و کابینتا رو بریزه بیرون و...! متنظر

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن 1394ساعت 11:49 PM توسط آبجي مهديه| |

سلام داداشی!

الان ساعت 12:12 دقیقس و من دارم از بی خوابی میمیرمممخواب آلود

شیطونی بالاخره چهارشنبه ی دوهفته ی گذشته راه افتادی!محبت

10 تا هم دندون در آوردی! پنج تا بالا و پنج تا پایین! گرچه 3تاشون آسیابن!!!

الان دیگه ما روزگار نداریم از دست جنابعالیغمگین مامانی همه ی کابینتارو با کش به هم بسته تا شما بازشون نکنی و ظرفا رو درنیاری و نشکنی خنده

داداشی گل من خیلی ناز و شیطون شدیا! تا یه لحظه ازت غافل میشن باید کلی دنبالت بگردن تا پیدات کنن و خرابکاریهات که دیگه بماند...!

آخ آخ داداشی کاش میذاشتی روزا درس بخونم. الانا مجبورم به خاطر حفظ جون کتابام تا تو میخوابی درسو شروع کنم که توام 8-9 میخوابی و درسای منم میمونه برای آخرشبغمگین

من برم بخوابم که فردا با کلنگم بیدار نمیشمخواب آلود

شب خوشبای بای

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 17 آبان 1394ساعت 0:21 AM توسط آبجي مهديه| |

علیک سلام محمدامین خان عصبانی

حسسسسابی از دستت عصبانیمااااا عصبانی

آخه نه که جنابعالی زیادی شیطون تشریف داری، همه رو کلافه کردی!

جدیدا جییییغ میزنی واسه مداد و خودکار و روی هر چیزی خط میکشی. چند لحظه پیش داشتم آثار مدادرنگی بنفشو از روی لپتاپ و شارژر گوشی جدیدم که دیشب خریدم پاک میکردم گریه

دیشب هم که به جای اینکه مثل همیشه ساعت 10 بخوابی بالاخره افتخار دادی ساعت 12 خوابت برد!

صبح هم که کله ی سحر پاشدی و با جیغات منو که همیشه ساعت 12-13 بیدار میشمو ساعت هشت صبح بیدار کردی خواب آلود

ممت امیییییییییییننننننننن کلافم کردیییییی!!!!

الان هرچقد تلاش میکنم آثار مدادرنگی آبی جیغ از روی کِیس نمیره گریه

اشکال نداره ممت امین خان!! منم تلافی میکنم!! وقتی جنابعالی دفتر نوی منو خط خطی میکنی و برمیگردی بهم نگاه میکنی و میخندی، منم یه گازی ازت میگیرم که نصف لپات آب شه!! فقط شکایت نکنیا داداشی!! شیطان

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 31 شهريور 1394ساعت 8:48 AM توسط آبجي مهديه| |

داداشی گل من چند تا کلمه یاد گرفته! مثل مامان، بابا، زهرا (که میگه دَیا!!) و نی نی و... متنظر

امروزم برای اولین بار گفت مَتی محبت

و یه اولینِ دیگه! امروز محمدامین خان اولین نقاشیشو روی در کمد کتابای من کرد گریه

داداشی من عاااشق دفتر و کتاب و مداد و خودکاره! اگه یه خودکار ببینه و ما بهش ندیم اونقد جیغ میزنه که گلوش میگیره غمگین

امروز صبح مامانی محمدامینو آورد گذاشت پیش من. منم دستمو انداختم دور کمرش و خوابیدم!! بعد چند دقیقه دیدم هی داره میگه: «نی نی! نی نی!» بلند شدم میبینم دستشو دراز کرده و میخواد عروسک روی پاتختی رو برداره، ولی نمیتونه چون اگه یکم دیگه بره جلو میفته پایین!!! خنده

داداشی خیلی شیطون شدیا! امروز تنها یادگاری من از دوست صمیمی دوران دبستانم که یه مجسمه بود رو شکستی! بعدش که دوباره میخواستی برش داری و من با اخم نگات کردم دیگه چیزی نگفتی و با اون چشمای قشنگت یه جوری مظلوم نگام کردی که دلم آب شد!

پ.ن: داداشی امیدوارم از گازی که بعدش ازت گرفتم ناراحت نشده باشی! عینک

خب خوشمزه ای دیگهههههه!!! خوشمزهچشمکمحبتبوس

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 29 شهريور 1394ساعت 5:05 PM توسط آبجي مهديه| |

نرو دردناک ترین التماس جهان است...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
وقتی محمدامین داره میره طرف پازلم که با هزار بدبختی دارم میچسبونمش


 

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 29 شهريور 1394ساعت 4:46 PM توسط آبجي مهديه| |

چند روز پیش بابایی موهای محمدامینو با ماشین 25 زد گریه

محمدامین دیگه موهای فرفری ندارههههههگریه

الان بدون مو خیلی بانمک و شیطون شده! متنظر

محمدامین ما چند تا کار جدید یاد گرفته!

اول اینکه مثل بچگیای آبجی زهرا شست میخوره! شستشم اونقد گاز گرفته که پوستش کنده شده! غمگین

الان دیگه داداشی من دستشو میگیره به مبلا و تختا و بلند میشه. من و آبجی زهرا هم گاهی دستاشو میگیریم و راش میبریم. اگرچه تنبل خان تا چند قدم میره خسته میشه و میشینه خنده

محمدامین خیلیم لاغر شده غمگین

من و آبجی زهرا خیلی گازش میگیریم و بوسش میکنیم و میچلونیمش! داداشیم دیگه از دست ما کلافه شده! شیطان

محمدامین هر چیزی که میخواد جیغ میزنه! داداشی دیگه خیلی لوس شدیا! گاهیم خودتو یه جوری واسه مامانی و بابایی لوس میکنی که آدم دلش میخواد بخورتت! زبان

دیگه محمدامین با ما سر سفره غذا میخوره! البته موقع غذا خوردن اونقد ریخت و پاش میکنه که مجبوریم هر روز جارو بزنیم خنده

شیرین کاری داداشی: محمدامین علاقه ی زیادی به مُهر داره! وقتی بابایی یا مامانی دارن نماز میخونن سریع میاد و مهرشونو برمیداره! ولی وقتی مامانی و بابایی دستشونو میبرن جلوش سریع مهرو میذاره تو دستشون! متنظر

یه بارم بابا که داشت تشهد و سلامو میگفت مهرو برداشت و رفت گذاشت روی پیشونی بابایی و بعد پیشونی خودش محبت

راستی محمدامین برای اولین بار دو روز پیش به سینما رفت و فیلم محمد رسول الله رو دید! اگرچه بیشتر خواب بود ولی وقتی بیدار بود مثل آدم بزرگا فیلم نگاه میکرد بوس

محمدامین خان، خیلی از دستت دلخورما داداشی قهر

امروز من مامانیو بغل کرده بودم و جنابعالی وقتی دیدی مامانی منو بغل کرده کلی جیغ زدی و گریه کردی و مامانیو مجبور کردی تا شما رو بغل کنه! انگار نه انگار 14 سال قبل از اینکه شما بیای مامانی ما بوده! ولی گفته باشم ها! مامانی خودمه!! به هیچکسم نمیدمش! زیبا

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهريور 1394ساعت 8:45 PM توسط آبجي مهديه| |

داداش کوچولوی شیطون من برای اولین بار با هواپیما به مشهد مقدس سفر کردمحبت

وقتی صبح ساعت 8 به فرودگاه رفتیم، مامانی رفت توی نمازخونه تا به محمدامین شیر بده. ولی چیزی نگذشت که در نمازخونه باز شد و کله ی کوچولوی محمدامین از لای در نمایان شدخنده

محمدامین در طول پرواز خییییلی اذیت کرد و جیغ زد!

مشهد هم که بودیم، تونست حرم امام رضا (ع) رو زیارت کنهمتنظر

موقع برگشت هم همش خواب بود!

دوست دارم عسل آبجی محبتبوس

عکس های محمدامین در مشهد، ادامه ی مطلبهمحبت


ادامه مطلب
[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد 1394ساعت 10:20 PM توسط آبجي مهديه| |

داداشی جونم تولدت مبارکمحبت

بالاخره یه ساله شدیبغل

یادش بخیر سال پیش اینموقع محمدامین همین لحظه توی بغل من مثل یه فرشته خوابیده بودمحبت

من اولین کسی بودم که داداشیو بوسیدمبوس

شیطونک من امیدوارم همیشه خوشحال و سالم و شیطون باشیبوس

و البته وقتی بزرگ شدی یه فرد بزرگ و مفید باشی برای ایرانزیبا

دوست دارم شیطون آبجیامحبتمحبتمحبت

[موضوع : ]

نوشته شده در جمعه 19 تير 1394ساعت 1:43 PM توسط آبجي مهديه| |

سلام داداشی جونم. اولا ببخشید که از وقتی به دنیا اومدی وبلاگتو آپ نکردم خجالت

آخه ترجیح میدم پیش خودت باشم تا بیام اینجازیباخندونکبغلعینک

دوما تولد یک سالگیت مبارک جشن

تو عشق من و آبجی و مامان و بابا هستی قوی از خدا ممنونم که یه هدیه به توپولی تو به ما دادمحبت

[موضوع : ]

نوشته شده در جمعه 19 تير 1394ساعت 1:33 PM توسط آبجي زهرا| |

امروز محمدامین خان یه شیرین کاری کوچولو کرد!خندونک

مامانی اونو گذاشته بود جلوی کابینتا تا با وسایلای توش بازی کنه!خطا

محمدامین خانَم از اونجایی که یه دقیقه نمیتونه شیطونی نکنه، میره کیسه ی قندا و لیمو خشکا رو درمیاره!بی حوصله

و منم موقعی به محل جُرم میرسم که دوتا قند تو دهنش و دوتا لیمو تو دستاشه!!!خجالت

وقتی هم ازش گرفتم یه طوری زد زیر گریه که...!!!گریه

دوست دارم شیطونکم!محبتبوس

[موضوع : ]

نوشته شده در جمعه 8 خرداد 1394ساعت 4:44 PM توسط آبجي مهديه| |

الان دیگه شیطون میشینه کنار داداشی من تا  ازش چن تا چیز یاد بگیرهخندونک

محمدامین الان دیگه سینه سره میکنه. این کارو از روز تولد امام علی (ع) یاد گرفتهمحبت

داداشی من خـــــــیــــــــــلـــــــــی شیطونه! اون همیشه در حال خرابکاریههیس

الان دیگه هر چی میبینه رو میخواد! اگه هم ما بهش ندیم یه جیغی میزنه که...گریه

محمدامین حالا که هم میتونه غلت بخوره و هم سینه سره بکنه، هر چی زباله روی زمین هست رو میخورهبدبو

و خودتان تصور کنید! آیا کسی میتواند او را از این کار بازدارد؟سوال

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد 1394ساعت 7:47 PM توسط آبجي مهديه| |

محمدامین دیگه واقعا شیطون شدهمتنظر

داداشی من دیگه یه دندون در آورده و میگه:بابابوس

محمدامین چند روز پیش هم رفت روی پازل هزار تکه ی من و همشو بهم ریختگریه

آره دیگه!داداشی من اونقدر شیطون شده که دیگه جرئت ندارم وقتی توی روروکشه تنهاش بذارم!چون میره و همه چیو به هم میریزهقوی

امروز آبجی زهرا یه چیز جدید یادش داده!زیبا

اونم اینه که وقتی هر کس بهش میگه:محمدامین دست بده! داداشی باهوش من سریع دستشو میاره جلو تا باهاش دست بدهفرشته

محبتدوستت دارم داداشی شیطونممحبت

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 17 اسفند 1393ساعت 5:06 PM توسط آبجي مهديه| |

جدیدترین عکس داداشیمتنظر

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 15 دی 1393ساعت 1:11 PM توسط آبجي مهديه| |

داداش کوچولوی من،محمد امین،الان شش ماهشهمحبت

اون الان خیلی ناز شده و ما هم(من و آبجی زهرا)اونقدر بوسش کردیم و گازش گرفتیم که دیگه لپ براش نموندهقوی

داداش کوچولوی من دیگه داره کم کم غذا خوردنو شروع میکنهخوشمزه

اون اونقدر بامزه غذا میخوره که من و آبجی زهرا میخوایم بخوریمشخندونک

ما محمد امینو اوایل شش ماهگیش گذاشتیم توی روروکبوس

البته اون اوایل خیلی تنبلی می کرد و همین که میذاشتیمش توی روروک،روی فرمون نارنجیش میخوابید و شستشو میخوردخواب

الان دیگه محمد امین خان خیلی شیطون شدهشیطان

محمد امین هر شب وقتی بابایی رو میبینه کلی گریه میکنه تا بابا ببرش پیش لوستراتعجب

وقتی کوچیک تر بود به اینکه بابا فقط بگیرتش بالا قانع میشد ولی الان باید بابا یه چهارپایه بذاره زیر پاش و بره روی اون و بعد محمد امین خانو از اونجا بگیره بالاراضی

چند وقت پیش وقتی بابا برده بودش بالا یه ضربه ای به لوستر زد که داشت تا چند دقیقه تاب میخوردخنده

خلاصه،داداشی ما خیلی شیطون شده و اصلا دوست نداره بخوابه و حتما باید بنشینه!وقتی که  خوابیده اونقدر سعی میکنه بلند بشه و بشینه که صورتش قرمز میشهقه قهه

ان شاالله همه ی فرشته های دنیا همیشه سالم باشن و زیر سایه ی پدر و مادرشون زندگی خوب و خوشی داشته باشنفرشته

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 11 دی 1393ساعت 9:20 PM توسط آبجي مهديه| |

محمد امین امروز اومد خونه ی خاله اعظم.اونجا الان خیلی شلوغه چون ما و خانواده ی دایی و خاله ها و مادر(مادر بزرگمون که از بچگی مادر صداش میکردیم)اومدیم خونه ی خاله اعظم.الان سه تا بچه کوچولو اینجا هست:محمد سجاد دوساله،محمد طاهای هشت ماهه و محمد امین یک ماههمحبت

محمد سجاد و محمد طاها خیلی به محمد امین حسودی میکنن چون اون از همه کوچیکتره و توجه همه به سمت اونهخنده

البته فکر نکنم محمدسجاد کاری به کار محمدامین داشته باشه چون دیشب من و خاله توی هال بودیم و محمد سجاد هم توی اتاق بود که یهو محمد سجاد از اتاق اومد بیرون و گفت:اذیت نمیکنم محمد امینوبوس

بعد هم ازش پرسیدیم محمد امینو دوست داری؟؟؟سوال

اونم جواب داد:دوسش دالممحبت

البته بماند که چقدر راضیش کردیم و ازش قول گرفتیم محمد امینو اذیت نکنهقه قهه

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد 1393ساعت 12:37 AM توسط آبجي مهديه| |

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com